تبليغاتX
من و دوست غولم
 

سلام

من و دوست غولم از اینجا رفتیم.

خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 19:46  توسط نگار  | 

 

رو اون تپه سنتوری* ایستاده، نیمی  از اسب، نیمی انسان

سمهاش، سمهای یه اسب،

قدرتش، قدرت یه اسب

غرورش، غرور یه اسب،

اما اشکش، اشک یه مرده

بالای تپه، سنتور در حال تاختنه

دور کوه گشتی می زنه و دوباره بر می گرده

دور از دنیای رویاها،

و ماورای دنیای آدمها

یه بار سنتور عاشق مادیانی شد که همه جا در کنارش می تاخت،

تو دشت و صحرا با هم مسابقه می دادن، دنبال هم می کردن

سنتور و مادیان وحشی.

 اما بعد از مسابقه و دنبال هم دویدن

ساکت ساکت همونجا ایستادن.

هر چه سنتور، حرفهایی واسه گفتن داشت

اما مادیان فقط می تونست فکر و احساس یه اسب رو داشته باشه.

بالای تپه، سنتور در حال تاختنه

دور کوه گشتی می زنه و دوباره بر می گرده

دور از دنیای رویاها

و ماورای دنیای آدمها

یه بار سنتور عاشق دختری شد که احساسات طلائیش رو درک می کرد.

قدم می زدن و میون جنگل آروم آروم صحبت می کردن

سنتور و اون دختر دوست داشتنی.

اما وقتی قدم زدن و نجوا کردن به پایان رسید

ساکت ایستادن و بعد با هم گریه سر دادن

چون سنتوری که وزش نسیم را حس می کنه

به کسی نیاز داره که بتونه باهاش مثل اسب بدوه

رو اون تپه، از کوه بالا می ره و پایین میاد

دور از دنیای رویاها

و ماورای دنیای آدمها

رو اون تپه سنتوری واستاده.

                                                    عمو شلبی

 

*سنتور موجودی افسانه ای به شکل اسب که به جای سرو گردن اسب دارای سر و تنه و دستهای انسان است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 2:37  توسط نگار  | 

 

دستامو با احساس تو بستم

من بی نهایت با تو همدستم

----------------------------------------------------------------------------------------------------

همین... حرفی دیگه ندارم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 3:19  توسط نگار 

 

به گمان اشتباه شدی تو دوباره...

------------------------------------------------------------------------------------------

عادت می کنم... سخت است ولی عادت می کنم...

خیر مقدم آنکه امده تا بخشی از من را اینجا بیابد. کسی که به مکاشفه ی دوست غولم آمده... مکاشفه ای موشکافانه که جدی اش می گیرید این دلتنگی نوشته ها را

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:0  توسط نگار  | 


امروز برایت نوشتم: میان رویا و واقعیت، یک بیداری، یک بیدار شدن فاصله است. نبودی که بخوانی اش. مثل همیشه.

عاشق صدای گنجشکهام. صبحها که از خواب بیدار می شوند و من که شب را پشت سر گذاشتم


نگارا! چه می نویسی از دلنوشته هات اینجا؟ آنها که محرمشان می داری، دلنوشته هاشان بر دیوار دیگران است. اوف بر تو که طاقت سنگ صبور شدن را هم نداری.



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 5:52  توسط نگار 

کلمه ی عجیبی است این کلمه خانه که تعبیر می شود به خیلی چیزها. هر مکانی می تواند تعبیری از خانه باشد حتی اگر تو به آن تعلق نداشته باشی یا او به تو تعلق نداشته باشد یا سازگار نباشید. بازی با کلمات نیست این. جدی می گویم. کلمه خانه را خیلی راحت به هر کجا تعبیر می کنیم. به کشورمان یا شهرمان وقتی در غربت سرزمینی  هستیم غیر از آنچه مادری اش می خوانیم یا مادری نیست و حق مادری به گردنمان دارد. که اولی ارجح است به دومی برای تعبیر کلمه خانه. به منزل شخصی مان وقتی در کوچه خیابانهای شهرمان می گردیم. یا به اتاقی در هتلی، خوابگاهی چیزی برای اقامتی گذرا...

کلی گویی می کنم از تعبیر کلمه خانه، کشورم، شهرم، منزلم، اتاقم در خوابگاه، سایبانی در کویر و الی بی نهایت. هر محدوده ای که با اطمینان خاطر فکر کنیم که دور از گزند انواع بلاها و خطرها  می توانیم برای یک بازه زمانی  آسوده باشیم. بازه ای از یک دقیقه گرفته تا یک عمر...

این بماند بر می گردم.

 

تنها عکسی که از آیت ال.. خمینی نظرم را جلب کرده است تا حالا - البته بعد از آن عکسی که نوه اش را می بوسید و من در تمام طول دبستان به این فکر می کردم که چرا بین این همه  دانش آموزان نوه اش را بوسیده و مثلا نیامده من را ببوسد و عکس من را باخودش صفحه اول کتابها بگذارد- عکسی بود که مردم کفنش را تکه تکه کرده بوده اندو نیمه عریان در جعبه ای چوبی سر دست مردم می رفت. آن عکس نظرم را جلب کرد چرا که تنها عکسی بود که معصومیت انسانی را در چهره اش احساس می کردم. معصومیت یک بچه تازه به دنیا آمده که سعی می کند پاهایش را به طرف شکمش جمع کند و صد البته در اختیار خودش نیست. معصومیت پیرمرد ناتوانی  که از سر ناچارای عریان عریان، بعد از آن همه جلال و جبروت پدر سالارانه خود را می سپارد به دست فرزندانش تا تر و خشکش کنند. هر بار آن عکس را می بینم حس کنجاوی ابلهانه ای همراه با دلسوزی عجیبی وجودم را پر می کند. بعد نگاهم می لغزد به روی چهره اش که نمی دانم از سر شرم و ناچاری می خندد یا معذب است و راه خلاصی می جوید و نمی یابد.

این هم بمان بر می گردم

 

قهرمان پروری جزئی از ذات من نیست. آدمهای بزرگ برایم الگو بوده اند اما قهرمان نه. در زبان انگلیسی این کلمات خیلی زیبا از هم تفکیک می شوند : هیرو در مقابل رل مدل. فقط زمانی کسی برایم جاودانه شده است که با او در یک سطح قرار گرفته ام. شانه به شانه. آنوقت حسی عاشقانه سبب شده که بخواهم برای همیشه حس نگاه هایش، لحظه های نابی که با او ساخته ام، و در یک جمله احساس مشترکمان را در قلبم ثبت کنم. دیریست در یافته ام که تکه ای از لباس، عکسی، رشته ای از موها، یا دستمال ها و کاغذهایی که رد و بدل کرده ایم و یا هر شی قابل لمسی  نمی تواند به اندازه ی  یک حس در من ماندگار شود. قهرمان پرور نبودم. اگر کسی از من بالاتر بود برایم الگو می شد و هیچ وقت نتوانستم عاشق الگوهایم شوم مگر زمانی که در ساده ترین لحظات تجربه های مشترک با هم شانه به شانه شدیم. نه زمانی که من پایین تر بودم و او بالاتر.

 

خانه ی من کشور من است وقتی با دوستان غیر ایرانی ام دور هم جمع می شویم. خانه ی من شهر من است وقتی از آن دورم. خانه ی من منزلی است برای من و خانواده ام. خانه  من اتاقی است در خوابگاه . برای من خانه تنها مفهومی از فضایی برای زمانی آسودگی نیست. خانه وقتی برای من خانه است که با من هماهنگ باشد. با تفکر من با روش من و با حرمت من وگرنه احساس می کنم به جای دیگری تعلق دارم. حس مشترکی است با پرنده های در ققس وقتی خانه برای من پر می شود از محدودیت ها. پر از گزینه هایی که منطق پشت انتخاب کردنشان – یا این یا هیچ چیز دیگراست. وقتی نتوانم آزادانه دورتر شوم از خانه و باز برگردم. برگشتنی با تمایل به بازگشت.

پرگویی شد. نمی توانم حرفهای تلنبار شده در مغزم را با ایجاز بیان کنم. خانه برای من خانه نیست وقتی آزادی رفتن و بازگشتن را از من بگیرد. خانه ای که در نداشته باشد یا در داشته باشد و اختیار رفت و آمدش در دست من یا حق من نباشد، برایم خانه نیست حتی اگر از تمام گزندهای بیرون مرا حفظ کند.

 

این روزها گاه و بی گاه به یاد عکس آیت ال... خمینی می افتم که کفنش را پاره پاره کرده بودند و برهنه  این سو و آن سویش می کردند. این روزهای انتخابات کاندیداها بدجوری افتاده اند به جان هم و همه شان سعی می کنند قسمتی از آیت ا... خمینی را بکنند و بچسبانند به خودشان تا با ذهن قهرمان پرور یا حداقل متظاهر به قهرمان پروری سازگار باشد و از این نمد کلاهی ببرند. آدمکهای نان به نرخ روز خور. بعضی اوقات چهره ی آیت ا... خمینی را با همان شرم و درماندگی اش برای خلاصی از دست این جماعت افسار گسیخته که هیچ اعتقادی جزء رسیدن به نوایی با بالا رفتن از نردبانش ندارند در ذهن مجسم می کنم. آنوقت به خودم می رسم که نه او و نه هیچ کس دیگر برایم قهرمان نیست. و آنوقت حیران می مانم که چه کنم با خودم وقتی جزء در خانه ای که کلیدش به دست خودم باشد هیچ چیز برایم مهم نیست و کلید خانه حالا گم شده در بازی قدرت هایی که فجایع دست سازشان را در کاغذهای رنگین آرمانهای خمینی کبیرشان می پیچند و نمی دانند بالاخره این کاغذها را باز کنند یا نکنند.  و بعد منتظر بمانم ببینم کلید خانه ام به دست کدامشان می افتد و چهار سال دیگر کبر و ناز کدام حاجب و دربان را بر در خانه ام تحمل کنم. نمی دانم از من توقع می رود کلید خانه ام را با رغبت به دست کدام بسپارم تا انکه تکه ای بیشتر از کفن خمینی را کنده و مدرکی آورده تا کلید خانه ام را برباید، دستش به کلید نرسد. من که آیت ال... خمینی قهرمانم نیست چه کنم اگر نخواهم کلید خانه ام را به هیچ کدام از این کفن بدستان بدهم که افتاده اند به جان هم و مردم را هم انداخته اند به جان هم.

 

همه ی این تلمبارهای ذهنی ام پاشیده شد بیرون امشب وقتی کلید اتاقم را گم کردم و مجبور شدم برای آمدن به اتاق از بالکن اتاق کناری بیایم. و بعد نیمه شب مثانه ام باد کند باد کند و در حال ترکیدن باشد و نتوانم از در بیرون بروم و همسایه هم خواب باشد. نتیجه آن که برای من خانه وقتی خانه است که کلیدش دست خودم باشد. فرقی نمی کند یک اتاق باشد یا یک کشور. خانه وقتی خانه است که با نیازهای من هماهنگ باشد فرقی نمی کند این نیازها خالی کردن مثانه ام باشد یا داشتن حقوق انسانی و ملی ام. خانه وقتی خانه است که کلیدش در دست خودم باشد یا اگر نبود راهی برای عبور باشد. سخت است کلید در اتاقت گم شود و مثانه ات پر شود و سخت تر است وقتی کلید کشورت را از ترس این دربان بدهی به دست آن دربان و احساس کنی به آزادی رسیده ای، احساس کنی چهار سال می توانی آرامتر زندگی کنی و فتح کرده ای. فتح تمام درها...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

به این انتخابات و- این بیا پته ی هم را مثل کاندیداهای مورد علایقمان رو آب بریزیم - اعتقادی ندارم. رای ام از سر ناچاری است ملت

امشب تونستم یک راننده تاکسی جوون را با بازگو کردن دیدگاه اقتصادی موسوی که هیچ امیدی بهش ندارم به رای دادن به موسوی ترغیب کنم.

شکریه جان عروسیت مبارک. سادگی جشن و رنگارنگی لباس آدمهایش دلم را در ققس چند روزه اش تکانی داد.  زیبا شده بودی امشب. زیبایی ات جاودان...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 5:51  توسط نگار  | 

 

 نه دراین کوه صدایی

نه در این دشت غباری

نه از ان دور سواری

ای خورشید تباران!همه فانوس بیارید/تا بگردیم پی آینه ای-آینه داری

 

 

با کاغذ مچاله در مشت همانجا می ایستد. همانجا که حس کرد شکسته شد تمامش. مگر نه اینکه میخواست همه چیز تمام شود. گناهش این بود که برای رفتن زیر باران همیشه بزرگراه های پر از چاله چوله را انتخاب می کرد. بزرگراه ها پر می شد از گذرنده های وحشی که منطق شان احساسشان بود. احساس سرعت. آنوقت می دوید می دوید. زیر باران می دوید و از بزرگره کنار نمی رفت. عقب عقب می دوید. جای همه را تنگ کرده بود همیشه. نفس کشیدن دیگران انگار هیچ گاه با رفت و آمد نفس هایش یکی نمی شد. خودش که خوب می دانست دویدن در بزرگراه ها را دوست دارد. سبقت گرفتن از همه را. محکم پاشیدن آب چاله چوله های بزرگراه ها به سر و صورتش برایش عادی شده بود. پاچه های شلوارش همیشه تا زانو خیس بود ولی خیسی شلوار مشکی پیدا نبود فقط درد ساق پایش بود که آن را هم کسی جز خودش نمی فهمید. کم کم بزرگراه شلوغ می شد. زوزه کشان و نعره کشان، مست مست سر به عقبش گذاشته بودند. کاغذ مچاله در مشت همانجا ایستاد. نگاه می کرد به عبور وحشی وار از بزرگراه. کاغذ مچاله در دستش. نمی دانست چرا هر طرفی می دوید همه از همانطرف می دویدند. ایستاد با کاغذ مچاله در دستش. باران می بارید. باران تندتر شده بود. از بزرگراه خسته بود. باران در انتهای کوچه هشت متری کنار تیر چراغ برق هم قشنگ بود. پاهایش ذق ذق می کرد. کاغذ مچاله همانجا وسط بزرگراه افتاده بود. دیگر نمی خواست بفهمد بر سر مچاله کاغذ چه می آید. این همه دویدن برای خاطره ی لبریز شدن از یک حس عشق بازی. کاغذ مچاله را رها کرد. کاغذ صاف افتاد روی انگشتان پایش که از درد و خستگی کرخ شده بود. سرعت می گرفت هجوم ها نگاه ها، ناسزا ها.دیگر دشمن و دوستی قابل تفکیک نبود آنقدر همه چیز سرعت گرفته بود که جز هاله ای از آن چه بود، نمی شد دید.

.

.

.

چشمهایش را که باز کرد کنار تیر چراغ برق پخش زمین شده بود. همان کوچه ی هشت متری. سر دو راهی آخرش کنار تیر چراغ برق. همه جا ساکت بود. از هیچ جنبنده ای خبری نبود. باران می بارید ولی از هیچ جنبنده ی جز شاخه ی درختان خبری نبود. از هیچ سرعتی خبری نبود. باران می بارید. از کاغذ مچاله هم خبری نبود. کمی آن سو تر در خانه ای باز شد. سبزینه های حیاط خانه زیر باران می رقصیدند. حیاط خانه دیده می شد. حوض آبی اش. آبی آبی. کسی می خواندش به همان جا. از برگه مچاله در دستش فقط تکه های خیس شده ای مانده بود که کف دستش را می پوشاند. می توانست به آنها هم دیگر بی اعتنا شود. حیاط دعوت کننده بود. حیاط مثل کوچه خلوت بود. دمدمه های صبح. اما از سپیدی صبح خبری نبود. انگار خبر هم نمی شد. شب بارانی صبح نمی شد. حیاط خانه همچنان دعوتش می کرد. با همان لباس های خیس، در میان باران از در خانه گذشت. 

.

.

.

.

حالا دیگر صبح های زود نان داغ می خورد و مربا. تنهای تنها دفترش را باز می کند بای بوی چایی. مگر نه اینکه نوشتن هم مثل عشقبازی نوازش می خواهد اولش که دانه دانه کلمات از زیر پوستش بشکفد. دانه دانه های زیر پوستش. و آن وقت دفتر را پر کند از توصیف خانه ای با حوض آبی و باغچه اطرافش. با پرده های سفیدی که با میخ و قیطان کش به پشت پنجره محکم شده. جایی که از هیاهو خبری نیست. جایی که جز خدا و گلهای  رقصان باغچه و او و حسی لبریز از تجربه ی بوسه ای مشترک زیر طاق های ضربی کسی نیست. باران هم که ببارد باز هم خدا هست و گلها می رقصند. باران هم که ببارد ابر بوسه بارانش می کند.

------------------------------------------------------------------------------------------

امشب اعتماد به نفس می خواهم از تو، تنهایی نمی شود، این سوال ها همه بی پاسخ مانده اند تا برگردی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 2:35  توسط نگار  | 

 

 سنت حسنه ایست تعیین حدود عناصر ذکور،اگر باب شود، که فقط واجدین شرایط بتوانند ابراز وجود کنند. البته اگه  فاقدین شرایط!!! نیان بگن  دور من را خط بکش. هه هه هه هه هه هه

http://www.youtube.com/watch?v=m-Rp-_u46Gw

---------------------------------------------------------------------------

برای کسایی که نتونستن لینک را باز کنند:

من به دنبال یه مَردم ۵۵ سال به بالا

یکی که بشماره اما سنش از ۶۰ نره بالا

نه بلند نه خیلی کوتاه خوش قد و قواره باشه

جرج کلونی نه ولی خوب کمی خوش قیافه باشه

من به دنبال یه مَردم که طلاق گرفته باشه!!!

نه که با رسیدن من بخواد از زنش جدا شه!!!!

بچه هاشو داشته باشه نخواد دیگه بچه دار شه

مردی که بدونه حالا بهتره که نوه دار شه

مردی که با من بمونه قدر لحظه را بدونه

جمله ی دوستت دارم را بنویسه و بخونه

من به دنبال یه مردم سرد و گرم چشیده باشه

از فلسفه های نیچه خونده یا شنیده باشه

نه پایین نه سطح بالا نه گدا نه خیلی دارا

مردی که اهل کتاب و موزیک جاز باشه حالا

مردی که حسرت به دل نیست چشم و دل سیر شده حالا

می دونه جوونی رفته یکمی پیر شده حالا

مردی که کنار چشمش چندتا خط افتاده باشه

از همه روزای رفته یادگاری داشته باشه

مردی که فهمیده باشه بد و خوب را دیده باشه

مرد پر حرفی نباشه،سخنش سنجیده باشه

مردی که مثل خود من عاشق زندگی باشه

جرات عاشق شدن را تا دم مرگ داشته باشه

 مردی که با من بمونه قدر لحظه را بدونه

جمله ی دوستت دارم بنویسه و بخونه

                                                   زیبا شیرازی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:25  توسط نگار  | 

از دلتنگی که گذشته باشی عادتت می شود هر شب سر بزنی به همانجایی که نخستین بار کسی در دلت طنین ناگهانی انداخته با خطوطش دلت کم کم بلرزد کنار تخت دراز بکشی و بگویی "کاش بعضی چیزها در دنیای واقعی عینیت داشت"بعد آرام بروی به رویای اولین شبی که یافتت یا نه اولین شبی که آرام آمدی تا بگویی نرفته ام آمدم برای آخرین بارنگاهی به اینجا بیاندازم و بعد ببینی که برای همیشه ماندگار شده ای ماندگار مهربانی اش ماندگار سکوتش که در سخت ترین روزها و قشنگترین عقربک ساخت ها برایت مفهومی از استواری بدهد استواری در آنچه گاهی گمان می کنی خوشا نغمه هایی که سکوت تو می سازد دلت که کوچک شد از فرط روزهای دور می نشینی برای اولین بار هرچه در دل جا داده بودی را بنویسی و حس کنی تمام نمی شود که آخرش جز با نقطه ی آغوشش پایان نمی گیرد و بعد بغضت را بخوری و دردلت هی چیزی بلرزد ودلت را بلرزاند که خدا پا در میانی کرده و پا در میانی کرده بود آن شب که تو را بکشد به همانجایی که او باشد و خدا باشد و تو هم بروی از پشت دیوار سرک بکشی تا تو را ببیند که نفهمد تو برگشته ای به دنبالش بگردی دنبال همان تصویری که پشت دست نوشته هاش بود:"وقتی دست‌هایت لرزید و دلت لیز خورد" و بعد یاد اولین بار بیفتی و ناگهان خودت را خجالتی تر از همیشه بیابی و او را از همیشه با اعتماد به نفس تر که آمده است ببازد به تو که باید ببازی تا باختنش را ببنی آخر در جمع برنده ها که بازنده ها نیستند پس برای آنکه دوباره ببنی اش باید مثل او ببازی به خودِ باخته اش ببازی و ناگهان از پس آن رویای شیرین دلت برای کف دستهایش تنگ شود که بغضت بالاتر بیاید و شیار گونه هایت هوایی شود و دستهایت بگردد برای لمس چشمهایش لمس گونه هایش لمس سرسره ی شونه هاش به روی سینه اش و هی نیابی اش هی نیابی اش و برگردی به همانجای اولین شب به خیال آنکه شاید ببینی اش شاید بگوید :"وقتی دست هایت لرزید و دلت لیز خورد در رودخانه ای که ماهی های قزل تسلیم نمی شوند" هی از پشت دیوار سرک بکشی نه که بروی وسط حیاط خانه اش که کلیدش را به تو داده تا در نبودش بچرخی به دور حیاطی که هیچ وقت مجبور نشدی برای دیدنش از دیوار سرک بکشی و دوباره یاد آنجا و آن خانه و آن حیاط و آن حرفها و آن نوشته اش نوی نو شود:"وقتی دست هایت لرزید و دلت لیز خورد در رودخانه ای که ماهی های قزل تسلیم نمی شوند تازه می فهمی عاشق شده ای "

-----------------------------------------------------------------------------------------

"کمی عاشقانه تر زیر باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند" با همان هاله ای که گفتم از همین جا به دورت می کشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:38  توسط نگار  | 

تا حالا شده از خواب بیدار شوی و حس کنی از نبودن یک نفر چقدر می ترسی

بعد از خودت تعجب کنی و حس ترست را پس بزنی

تا حالا شده از نگاه کردن به دو سبزینه ای که از لای سنگهای مرمرین بالکن اتاق روئیده و حتی حدی از عادی شدن و روزمرگی را هم برایت نداشتند، یک لحظه جا بخوری

تا حالا شده احساس کنی کسی را برای حس اعتمادی که به تو می دهد دوستش داری

تا حالا شده احساس کنی کنار کسی چقدر اعتماد به نفست بالا می رود

تا حالا شده کسی عزیزتر از آنچه خودت را میداری، عزیزت بدارد

تا حالا شده  دلت از کلامی که می گویی بلرزد

تا حالا شده بین ترمیم زخم ها و خوب شدن و ساختن با زخم ها و لذت بردن از آنها یکی را انتخاب کنی

تا حالا شده از خوب شدن زخم هایت بترسی

از خوب نشدن زخم هایت بترسی

تا حالا شده کسی با نگاهش و با حرفهای چند لحظه ای دونفرتان در یک جمع شلوغ فکر کند که فقط تو نگاهش را می خوانی و تو هم بخوانی اش

آنوقت احساس کنی دلش بلرزد از اینکه دستش را به طرفت بگیرد و تو نگرفته از سر انگشتانش رهاش کنی

تا حالا شده یک شب کامل کامل شوی فقط تا فردا صبح

تا حالا شده بخواهی کام دلت را از همه دنیا با کام بخشیدن به کسی بگیری

تا حالا شده احساس کنی یک نفر نزدیکترین دور تو شده است

تا حالا شده ارضا شده ی تشنه باقی بمانی

تا حالا شده احساس کنی کسی که نمی دیدی اش دنیایی از ندانست هایت است که تازه می فهمی بایدبپرسی اش

تا حالا شده بخواهی قوی شوی تا تمام خودت را بشکنی

تا با تمام توانمندی هایت تمام دارایی های خودت را بشکنی

 --------------------------------------------------------------------------------------- 

از عروسک بودن ابایی ندارم ولی حتما باید عروسک مردعنکبوتی باشم

یادم آمد بالغم اختیاردارم. بماند تا وقتش

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:40  توسط نگار  |